دوستی با بهار

حدیث لوح
نویسنده : دوست بهار - ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ مهر ،۱۳٩٠
 

 

از آغازین روزهای علنی شدن دعوت حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه و آله، از مهمترین دغدغه های ایشان معرفی وصی و جانشینشان به مسلمانان بود. بنابراین در همان روزهای نخست، در مجلسی که برای دعوت بستگانشان به دین جدید برگزار نموده بودند، حضرت علی علیه السلام را به عنوان برادر و وزیر و وصی و جانشین بعد از خودشان به همه معرفی نمودند.  (البرهان فی تفسیر القرآن ج 4 ص 186)
ایشان در مواقع مختلف و به مناسبتهای گوناگون به معرفی جانشین و جانشینان بعد از خود می پرداختند و در مقابل پرسش عده ای که می خواستند بدانند آیا این تعیین از جانب رسول خداست و یا خود خداوند، ایشان به کرات تاکید می فرمودند که این امر بدست ایشان نیست و انتصاب وصی ایشان به نصب الهی است.

یکی از مواقعی که این انتصاب الهی به خوبی رخ نمود، زمان تولد حضرت ابی عبد الله الحسین علیه السلام بود که خداوند به مناسبت میلاد این دردانه خلقت، هدیه ای آسمانی برای رسول خاتم فرستاد که در ان تعداد و نام جانشینان ایشان را با مختصری از مسائل مربوط به هر کدام از این انوار مقدسه، آمده بود.

این حدیث از جایگاه بالائی در میان علمای اسلامی ( چه شیعه و چه اهل تسنن ) برخوردار است و حدیثی مسند به حساب می آید. از نظر متن حدیث هم خود حدیث دلالت بر صدق راوی در گفتارش می کند چرا که این حدیث قدسی از جمله مطالب غیبی و اخبار آینده است که تنها می تواند از جانب علام الغیوب ذات باری تعالی صادر شده باشد. به عنوان مثال مطالبی که در مورد حضرت علی بن موسی الرضا علیهما السلام و مضجع شریف ایشان در طوس (که با کنایاتی از قبیل شهری که بدست عبد صالح یعنی ذی القرنین بنا شده است، بیان شده ) گفته شده، خبر غیبی است که سالیان دراز بعد از اینکه لوح نازل شده و حتی سالیانی بعد از خواندن مطالب نوشته شده توسط جابر بن عبد الله، از روی لوح برای امام باقر علیه السلام ، واقع شده است. این مطالب شاهد دیگری برای اثبات قدسی بودن حدیث و صدق راوی آن، جابر بن عبد الله است. هر چند که تائید مطالب جابر از سوی امام باقر علیه السلام هم بر این مطلب شاهدی محکم و یقین آور است.

با وجود احادیث فراوانی که مانند این حدیث قدسی بر تعداد و نام و اوصاف اوصیاء پیامبر خاتم دلالت دارند، دیگر جای شبهه و شکی در مورد آخرین وصی رسول خدا صلی الله علیه و اله، قائم آلم محمد حضرت حجة بن الحسن عجل الله تعالی فرجه الشریف باقی نمی ماند. دوازدهمین جانشین رسول خدا صلی الله علیه و آله که نهمین فرزند امام حسین علیه السلام و فرزند ابو محمد حضرت امام حسن عسکری علیه السلام می باشند و زمین را از عدل داد پر نمایند چنانکه از ظلم و جور پر شده باشد.

به امید ظهور موفور السرور باقی مانده خدا بر روی زمین.

اکنون به نقل این حدیث شریف قدسی می پردازیم:

امام صادق علیه السلام فرماید: پدرم بهجابر بن عبد اللَّه انصارى فرمود: من با تو کارى دارم، چه وقت برایت آسان‏تر است که ترا تنها ببینم و از تو سؤال کنم؟ جابر گفت: هر وقت شما بخواهى، پس روزى با او در خلوت نشست و به او فرمود: در باره لوحى که آن را در دست مادرم فاطمه علیها السلام دختر رسول خدا صلى اللَّه علیه و آله دیده‏ئى و آنچه مادرم بتو فرمود که در آن لوح نوشته بود، بمن خبر ده.

جابر گفت: خدا را گواه می گیرم که من در زمان حیات رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله خدمت مادرت فاطمه علیها السلام رفتم و او را بولادت حسین علیه السلام تبریک گفتم، در دستش لوح سبزى دیدم که گمان کردم از زمرد است و مکتوبى سفید در آن دیدم که چون رنگ خورشید (درخشان) بود.

باو عرض کردم: دختر پیغمبر! پدر و مادرم قربانت، این لوح چیست؟ فرمود: لوحى است که خدا آن را به رسولش صلّى اللَّه علیه و آله اهدا فرمود، اسم پدرم و اسم شوهرم و اسم دو پسرم و اسم اوصیاء از فرزندانم در آن نوشته است و پدرم آن را به عنوان مژدگانى به من عطا فرموده.

جابر گوید: سپس مادرت فاطمه علیها السلام آن را بمن داد. من آن را خواندم و رونویسى کردم پدرم باو گفت: اى جابر! آن را بر من عرضه می دارى؟ عرض کرد: آرى. آنگاه پدرم همراه جابر به منزل او رفت، جابر ورق صحیفه‏ئى بیرون آورد. پدرم فرمود: اى جابر، تو در نوشته‏ات نگاه کن تا من برایت بخوانم، جابر در نسخه خود نگریست و پدرم قرائت کرد، حتى حرفى با حرفى اختلاف نداشت.

آنگاه جابر گفت: خدا را گواه می گیرم که این گونه در آن لوح نوشته دیدم:

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ این نامه از جانب خداوند عزیز حکیم است براى محمد پیغمبر او، و نور و سفیر و دربان (واسطه میان خالق و مخلوق) و دلیل او، که روح الامین (جبرئیل) از نزد پروردگار جهان بر او نازل شود.

  اى محمد أسماء مرا (ائمه و اوصیائت را- از مجلسى (ره)-) بزرگ شمار و نعمتهاى مرا سپاسگزار و الطاف مرا انکار مدار.

همانا منم خدائى که جز من شایان پرستشى نیست، منم شکننده جباران و دولت رساننده به مظلومان و جزا دهنده روز رستاخیز، همانا منم خدائى که جز من شایان پرستشى نیست، هر که جز فضل مرا امیدوار باشد (باینکه خود را مستحق ثواب من داند) و از غیر عدالت من بترسد، (باینکه کیفر مرا ستم انگارد) او را عذابى کنم که هیچ یک از جهانیان را نکرده باشم، پس تنها مرا پرستش کن و تنها بر من توکل نما.

من هیچ پیغمبرى را مبعوث نساختم که دورانش کامل شود و مدتش تمام گردد، جز اینکه براى او وصى و جانشینى مقرر کردم. و من ترا بر پیغمبران برترى دادم و وصى ترا بر اوصیاء دیگر، و ترا بدو شیر زاده و دو نوه‏ات حسن و حسین گرامى داشتم،

و حسن را بعد از سپرى شدن روزگار پدرش کانون علم خود قرار دادم

و حسین را خزانه دار وحى خود ساختم و او را بشهادت گرامى داشتم و پایان کارش را به سعادت رسانیدم، او برترین شهداست و مقامش از همه آنها عالیتر است. کلمه تامه (معارف و حجج) خود را همراه او و حجت رساى خود (براهین قطعى امامت) را نزد او قرار دادم، بسبب عترت  او پاداش و کیفر دهم.

نخستین آنها سرور عابدان و زینت اولیاء گذشته من است.

و پسر او که مانند جد محمود (پسندیده) خود محمد است، او شکافنده علم من و کانون حکمت من است.

و جعفر است که شکّ‏ کنندگان در باره او هلاک می شوند، هر که او را نپذیرد (خود او را بامامت نپذیرد یا سخنش را باطاعت)، مرا نپذیرفته، سخن و وعده پابرجاى من است که: مقام جعفر را گرامى‏

دارم و او را نسبت به پیروان و یاران و دوستانش مسرور سازم.

پس از او موسى است که (در زمان او) آشوبى سخت و گیج‏کننده فرا گیرد، زیرا رشته وجوب اطاعت من منقطع نگردد و حجت من پنهان نشود و همانا اولیاء من با جامى سرشار سیر آب شوند. هر کس یکى از آنها را انکار کند، نعمت مرا انکار کرده و آنکه یک آیه از کتاب مرا تغییر دهد، بر من دروغ بسته است.

پس از گذشتن دوران بنده و دوست و برگزیده‏ام موسى، واى بر دروغ‏بندان و منکرین على (امام هشتم علیه السلام) و دوست و یاور من و کسى که بارهاى سنگین نبوت را بدوش او گذارم و بوسیله انجام دادن آنها امتحانش کنم (گویا اشاره بپذیرفتن امر دشوار ولایت عهدیست) او را مردى پلید و گردنکش (مأمون) می کشد و در شهرى که (طوس) بنده صالح (ذو القرنین) آن را ساخته است، پهلوى بدترین مخلوقم (هارون) بخاک سپرده مى‏شود، فرمان و وعده من ثابت شده که:

او را بوجود پسرش و جانشین و وارث علمش محمد مسرور سازم، او کانون علم من و محل راز من و حجت من بر خلقم می باشد، هر بنده‏ ئى به او ایمان آورد، بهشت را جایگاهش سازم و شفاعت او را نسبت به هفتاد تن از خاندانش که همگى سزاوار دوزخ باشند بپذیرم.

و عاقبت کار پسرش على را که دوست و یاور من و گواه در میان مخلوق من و امین وحى من است بسعادت رسانم.

از او بوجود آورم دعوت‏ کننده بسوى راهم و خزانه‏دار علمم حسن (امام عسکرى علیه السلام) را.

و این رشته را بوجود پسر او «م ح م د» که رحمت براى جهانیانست کامل کنم، او کمال موسى و رونق عیسى و صبر ایوب دارد. در زمان (غیبت) او دوستانم خوار گردند و (ستمگران) سرهاى آنها را براى یک دیگر هدیه فرستند، چنان که سرهاى ترک و دیلم (کفار) را به هدیه فرستند، ایشان را بکشند و بسوزانند،  و آنها ترسان و بیمناک و هراسان باشند، زمین از خونشان رنگین گردد و ناله و وا ویلا در میان زنانشان بلند شود، آنها دوستان حقیقى منند. بوسیله آنها هر آشوب سخت و تاریک را بزدایم و از برکت آنها شبهات و مصیبات و زنجیرها را بردارم، درودها و رحمت پروردگارشان بر آنها باد، و تنها ایشانند، هدایت‏ شدگان.

عبد الرحمن بن سالم گوید: ابو بصیر گفت: اگر در دوران عمرت جز این حدیث نشنیده باشى، ترا کفایت کند، پس آن را از نااهلش پنهان دار.

( اصول کافى-ترجمه مصطفوى ،   ج‏2   ، ص 474   )

 


 
 
دوستی با بهار دلها
نویسنده : دوست بهار - ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٠ مهر ،۱۳٩٠
 

 

 

 دوستی با مردم دانا نکوست

دشمن دانا ، به از نادان دوست

دوست دانا ، بلندت می کند

بر زمینت می زند نادان دوست

همیشه این مطلب را شنیده ایم که یک دوست خوب خیلی ارزش دارد و باید بدنبال دوستی خوب بود و البته در کنار این مطلب یادمان نمی رود که دوست نداشتن بهتر از دوست بد داشتن است.

 ابتدا مقدماتی در مورد دوست و دوست خوب یادآوری می شود سپس به ادامه بحث می پردازیم.

نیاز به داشتن دوستی خوب یکی از دغدغه های انسان است. حال یکی از سوالات اصلی  این است که یک دوست خوب چه خصوصیاتی باید داشته باشد؟ نمی خواهم این مطلب را زیاد شرح بدهم  تنها جهت شروع  بحث اشاره وار به ان می پردازم. خصوصایت دوست خوب این است که اولا نباید خیلی دور از دسترس باشد که اصلا ارتباط با او نزدیک به صفر بشود. ثانیا باید مهربان باشد و رابطه دوستی و محبتی دو جانبه بین ما برقرار باشد. ثالثا باید از ما بهتر باشد که از او چیز یاد بگیریم . قطعا اگر دوستی بیابیم که قدرتمند باشد و بتواند در صورت نیاز ما به ما کمک نماید هم خیلی خوشحال می شویم. مهربان باشد، خوش اخلاق باشد، همراه باشد و ... این لیست قطعا می تواند شامل موارد زیادی بشود که بررسی آن موضوع بحث ما نیست. فقط می خواهم به این مطلب توجه کنیم که همه ما برای داشتن دوست خوب دغدغه داریم و نا خود آگاه به دنبال چنین فردی می گردیم.  

قاعده ای وجود دارد به نام قاعده ناز و نیاز. در این قاعده گفته می شود که خداوند برای هر نیازی که در انسانها قرار داده، رافعی هم در دنیای خارج برای آن قرار داده است. مثلا نیاز به غذا و خود غذا، نیاز به ویتامین و وجود میوه ها و ... . نیاز به دوست و دوست داشتن و دوست داشته شدن هم جزو نیازهای طبیعی انسانها ست. خداوند ( در عین حالی که با روابط اجتماعی تا حدی این نیاز را مرتفع می کند) بوسیله حجتهای خودش که بهترین و کاملترین دوستهای انسانها می توانند باشند، به این نیاز پاسخ داده است.

بحث اصلی  با این سوال شروع می شود که خوب لزوم داشتن دوست خوب که روشن است، امروز بهترین دوست و همراه من که خصوصیاتی هم برای او برشمردیم، کیست؟ گفته شد که خداوند برای نیاز ما به دوست از بین بهترین بنده هایش دوستانی برای ما برگزیده است، برای اینکه طبق همان قاعده ناز و نیاز، بفهمیم که مصداق این دوست الهی کیست، به روایت مشهوری از امام رضا علیه السلام اشاره می کنیم. عبد العزیز بن مسلم گوید: «در مرو خدمت [مولایمان‏] حضرت رضا علیه السّلام بودیم، در نخستین روزهاى ورودمان روز جمعه ما و یارانمان در مسجد جامع گرد آمدیم، سخن از امر امامت به میان آوردند و از اختلاف بسیار که در این امر است یاد نمودند، من خدمت آقایم [امام رضا علیه السّلام‏] رسیدم و او را از بحث و کند و کاو مردم در آن موضوع آگاه ساختم پس آن حضرت لبخندى زد و سپس مطالبی را در مورد مقام امامت فرمودند که جزو کاملترین و بهترین مدارک ما در زمینه شناخت مقام امامت به حساب می رود. از جمله ایشان امام را اینگونه معرفی می فرمایند:

الْإِمَامُ الْأَنِیسُ الرَّفِیقُ وَ الْوَالِدُ الشَّفِیقُ وَ الْأَخُ الشَّقِیقُ وَ الْأُمُّ الْبَرَّةُ بِالْوَلَدِ الصَّغِیرِ وَ مَفْزَعُ الْعِبَادِ فِی الدَّاهِیَةِ النَّآد[1]

امام همدل و همراه پر مهر است و پدرى است خیرخواه و با عاطفه، برادرى که از یک پدر و مادر باشد، و چون مادرى است نیکوکار نسبت به فرزند خردسال خویش، و پناهگاه بندگان در مصیبت‏هاى بزرگ.[2]

امام همدل و همراه پر مهر است؛ انیس رفیق. نه تنها دوست ماست بلکه کسی است که دلها با او انس و الفت می گیرد و همانند همراهی پر مهر همیشه در کنار ماست. ادامه سخن امام رضا علیه السلام برای این ذکر شدکه شدت محبت امام را نسبت به خودمان متذکر شویم. همیشه وقتی می خواهیم شدت محبت را نشان دهیم از محبت مادری مثال می زنیم. مادر واقعا همه چیزش بچه اش است. محبتی خالص و عمیق نسبت به فرزندش دارد که بی دریغ نثارش می کند. البته شاید همیشه اینگونه نباشد و کسی که تجربه خوبی در این زمینه ندارد بگوید نه همه اینگونه نیستند؛ اما نکته اینجاست که آیا امام محبتش مانند مادر است؟ خیر امام رضا علیه السلام با چند مثال دیگر این محبت را عمیقتر، وسیعتر و بالاتر از حتی محبت مادر نسبت به فرزند خودش معرفی می نمایند. گاهی ما از بهترین دوستانمان ضربه هائی می خوریم که می گوئیم :  

مــن از بیــگانــگان هـرگـــــز ننـــالم                                         که با مــن هرچـــه کرد آن آشــــنا کرد

اما آیا امام دوستیش از قسم دوستیهای معمولی است؟ خیر. امام نه تنها دوست ماست بلکه مانند مادر مهربان به فرزند کوچکش ما را دوست دارد، مانند پدر دلسوز است و مانند برادر خونی غمخوار ماست.

گاهی حتی دلسوزترین مادرها در مورد فرزندانشان اشتباهاتی را مرتکب می شوند که در تربیت او تاثیر سوء می گذارد؛ در حالیکه امام ولی الله است، حکمت و دانش امام به همراه دلسوزی و غمخواری ایشان، سبب می شود نه تنها از روی محبت خیرخواه ما باشند و بهترینها را برای ما بخواهند، بلکه بواسطه قدرت الهی که در اختیار ایشان است، می توانند هر خواسته ای که دارند و یا از ایشان می خواهیم را با توجه به حکمتشان برآورده کنند و در عین حال بواسطه علم و عصمت الهی در این خیر خواهی اشتباه هم نمی کنند. به عنوان مثال حتما برخورد کرده اید که مثلا بچه ای را در مکانی می بینیم که بی تابی می کند، اگر در کیفمان شکلاتی داشته باشیم به او می دهیم تا ساکت شود. خوب من به عنوان یک غریبه، هر چقدر هم با عاطفه باشم، مانند مادر کودک او را دوست ندارم و ای بسا بیشتر دوست دارم کودک را ساکت کنم، اما مادرش که او را بیشتر دوست دارد و از مضرات این شکلات برای کودکش آگاه است، حتی ممکن است با وجود اصرار کودکش نگذارد او از شکلات بخورد.  (مادر حتی اگر بداند که آب برای کودکش مضر است با وجود اینکه برایش سخت است به او نمی دهد.)

 

کدام یک از ما حاضر است در حالیکه می داند اگر اندکی صبر کند مثلا در خانه شربت آلبالو در انتظارش است، از آب گندیده و کثیف گوشه خیابان رفع عطش کند؟ آب دنیا کجا با نعیم آخرت قابل قیاس است؟

امام از مادر به ما مهربان تر است و مظهر محبت خداست. قدرت و توان برآورده نمودن خواست ها و دعا های مارا هم با قدرت بی کران الهی دارد، اما در دلم می گویم پس چرا این حاجتم را که ازاو خواستم برآورده نکرد؟ فکر کنید، اگر حاجت ما مانند همان آب گندیده در مقابل شربت آلبالو بود چه؟ روزگاری بفهیم که ای داد چه شربتهائی را از دست دادیم و افسوس بخوریم و تازه به ایشان اعتراض کنیم چرا با وجود این شربتها گذاشتید من از گنداب بخورم؟ این تنها یک اشاره کوچک است وقت نیست که به تمام جوانب کار بپردازیم، اما مگر وقتی فرزند ما از ما چیزی را می خواهد که برایش مضر است، آیا فکر نمی کند این چیز بهترین چیز دنیا ست و برای او از هر چیز دیگری سودمندتر است؟ آیا اگر علم مادر مهربانش را داشت بازهم این فکر را می کرد؟ بیائیم وقتی حوائجمان را به ظاهر نگرفتیم به جای بی تابی و یا  کفر گوئی به این فکر کنیم که خدای مهربان ما، امام زمان مهربان ما که از او درخواست کرده ایم چیزی را می داند که من نمی دانم.

خداوند در مورد قیامت و هول و وحشت آن در قرآن می فرماید:

﴿یَوْمَ یَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِیهِ‌ وَ أُمِّهِ وَ أَبِیهِ‌ وَ صَاحِبَتِهِ وَ بَنِیهِ‌[3]

روزى که آدمى از برادرش ، و از مادرش و پدرش . و از همسرش و پسرانش مى‏گریزد.

محبتی که مادر به فرزندش دارد و محبت پدری و یا محبتی که برادر به برادر دارد، هیچکدام در روز قیامت که روز فزع اکبر است و هول و وحشت آن بسیار شدید است برای انسان باقی نمی ماند. روزی که از همه بیشتر به کمک احتیاج داریم، تنها می مانیم و صمیمی ترین دوستان مان هم به داد ما نمی رسند.

در این روز وحشتناک که حتی مادر مهربان هم کودک نوزادش را رها می کند، می دانید چه کسی دست ما را می تواند بگیرد و از ما نمی گریزد و ما را می تواند نجات بدهد؟

خداوند در قرآن می فرماید:

﴿یَوْمَ نَدْعُو کُلَّ أُنَاسٍ بِإِمَامِهِمْ فَمَنْ أُوتِیَ کِتَابَهُ بِیَمِینِهِ فَأُولٰئِکَ یَقْرَءُونَ کِتَابَهُمْ وَ لاَ یُظْلَمُونَ فَتِیلاً

[ یاد کن ] روزى را که هر گروهى را با پیشوایشان فرا مى‏خوانیم . پس هر کس کارنامه‏اش را به دست راستش دهند ، آنان کارنامه خود را مى‏خوانند و به قدر نخک هسته خرمایى به آنها ستم نمى‏ شود .[4]

در ان فزع اکبر آن روز بزرگ، امام ما ست که همراه ماست و ما را کمک می کند: یَوْمَ نَدْعُو کُلَّ أُنَاسٍ بِإِمَامِهِمْ

روزى را که هر گروهى را با پیشوایشان فرا مى‏ خوانیم. این آن محبت بی بدیل امام است به ما. محبتی که نه محبت مادر و نه پدر و نه هیچ محبت دیگری مثل آن نیست. مثالی برای تقریب به ذهن زده می شود اما این مثالها تمام واقعیت این محبت نیست. امام مهربان ما کسی است که در روز قیامت به داد ما می رسد.....

ادامه ....




[1]. الغیبة للنعمانی        ص 219    باب 13 ما روی فی صفته و سیرته و فعله و ما نزل من القرآن فیه ع‏

[2]. غیبت نعمانى-ترجمه غفارى      ص   314    (باب - 13)(آنچه در مورد صفات آن حضرت و رفتار و کردار او روایت شده و آنچه از قرآن در باره او نازل شده است)


[3]. عبس‏، 34- 36

[4]. الإسراء، 71


 
 
احادیثی در مورد حضرت معصومه علیها السلام
نویسنده : دوست بهار - ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ مهر ،۱۳٩٠
 

 

به بهانه میلاد فرخنده حضرت معصومه علیها السلام هدیه به ساحت مقدس حجه بن الحسن راواحنا فداه

امام رضا (علیه السلام) مى فرمایند: «هرکس او (حضرت فاطمه معصومه) را زیارت کند بهشت

بر او واجب مى گردد».

محمّد بنُ عَلِیٍّ بنِ الحُسَینِ فِى ثَوَابِ الأَعمَالِ وَ عُیونِ الأَخبَارِ عَن أَبِیهِ وَ محمّد بنِ مُوسَى

بنِ المُتَوَکِّلِ عَن عَلِیٍّ بنِ إِبرَاهِیمَ عَن أَبِیهِ عَن سَعدِ بنِ سَعدٍ قَالَ سَأَلتُ أَبَا الحَسَنِ

الرِّضَا (علیه السلام)عَن زِیارَةِ فَاطِمَةَ بِنتِ مُوسَى بنِ جَعفَرٍ(علیه السلام) بِقُمَّ

فَقَالَ (علیه السلام): «مَن زَارَهَا فله الجَنَّةَ».

ـ عاملى، شیخ حر، رسائل الشیعة، ج 14، باب 94، ص 576. مؤسسه آل البیت(ع) لأحیاء التراث، 1409 هـ ق. قم

 

امام جواد (علیه السلام) مى فرمایند: «کسى که آرامگاه عمّه ام را در قم زیارت کند پاداش او بهشت است

... عَن العَمرَکِیٍّ عَن رَجُلٍ عَن الرِّضا (علیه السلام) قَالَ:

«مَن زَارَ قَبرَ عَمَّتِى بِقُمَّ فَلَهُ الجَنَّةُ».

 [کامل لزیارات] ...عَمَّن ذکَرَهُ عَن ابنِ الرِّضا (علیه السلام) قَالَ:

«مَن زارَ قَبرَ عَمَّتى بِقمَّ فَلَهُ الجَنَّةُ».

علّامۀ مجلسى، محمّدباقر، بحارالأنوار، ج 99، باب1، ص 265، مؤسسه الوفاء، 1404 هـ ق. بیروت.

 


 
 
جدال احسن
نویسنده : دوست بهار - ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ مهر ،۱۳٩٠
 

 به مناسبت شهادت امام جعفر صادق علیه السلام

احتجاج-ترجمه جعفرى    ج‏1    ص18- 40   

قسمتى از فرمایشات پیامبر صلى الله علیه و آله پیرامون جدال و احتجاج و مناظره با مخالفان اسلام ..... 

 از امام حسن عسکرى علیه السّلام نقل است: روزى در محضر امام صادق علیه السّلام بحثى به میان آمد که رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله از مجادله و مباحثه در دین نهى نموده است. امام علیه السّلام فرمود: رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله بطور مطلق از مجادله نهى نفرموده است، بلکه از آن سخن و گفتگویى که نیکوتر نیست منع نموده، سپس در این زمنیه توضیحاتی فرمودند و بعدحضرت صادق علیه السّلام بواسطه پدران گرامش از أمیر المؤمنین علیهم السّلام به نقل حدیثى از پیامبر گرامى اسلام پرداخت که: جمعى از پیشوایان پنج فرقه: یهود،

نصارى، دهرى، ثنویّه و مشرکان عرب (بت پرستان) طى یک تبانى و قرار در محضر آن حضرت حاضر شده و شروع به مجادله و احتجاج نمودند.

یهودیان گفتند: اعتقاد ما این است که عزیر پسر خداست، و نزد تو آمده‏ایم که در این باره مذاکره کنیم و نظر تو را بدانیم. اگر با ما هم عقیده شدى حقّ تقدّم با ما است، و گر نه با اعتقاد ما مخالف بوده و ما نیز خصم تو خواهیم شد.

و نصارى گفتند: ما عقیده داریم که مسیح پسر خدا است، و خدا با او متّحد شده، و نزد تو آمده ایم تا نظرت را بدانیم، و در صورت توافق، ما حقّ تقدّم خواهیم داشت و گر نه با تو مخاصمه خواهیم کرد.

سپس دهریّه گفتند: ما معتقدیم موجودات جهان را آغاز و انجامى نیست و جهان قدیم و همیشگى است، و در این موضوع با تو بحث خواهیم کرد، اگر با ما هم عقیده باشى البتّه برترى ما ثابت مى ‏شود و اگر مخالفت کنى با تو دشمنى خواهیم کرد. و ثنویّه مذهبان گفتند: اعتقاد ما این است که تدبیر جهان از دو مبدء نور و تاریکى سرچشمه مى‏گیرد، و نزدت آمده‏ایم تا در این عقیده با شما وارد بحث و مجادله شویم. اگر با ما موافق بودى که حقّ تقدّم خواهیم داشت و در صورت مخالفت خصم تو خواهیم شد.

و در آخر بت پرستان اظهار نمودند: ما معتقدیم این بتها خدایان ما هستند، و آمده‏ایم‏

تا در این عقیده با تو بحث کنیم. اگر با ما توافق کردى تقدّم ما ثابت خواهد شد، و در صورت اختلاف نظر، ما نیز همچون دیگران خصم تو خواهیم شد.

رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله فرمود: به خداوند بى ‏شریک و انباز مؤمن، و به هر معبودى جز او [همچون بت و طاغوت‏] کافرم. خداوند مرا براى همه جهانیان مبعوث فرمود تا مردم را بشارت دهم و از عذاب او بترسانم تا بر تمام ایشان حجّت و دلیل باشم. و مرا در همه جا حفظ فرمود، و شرّ دشمنان و مخالفین مرا دفع نمود.

سپس رو به جماعت یهود کرده و فرمود: آیا نزد من آمده‏اید تا بى ‏دلیل عقیده‏ تان را بپذیرم؟ گفتند: نه.

فرمود: پس براساس چه دلیلى معتقدید که عزیر [نبىّ‏] پسر خداست؟

گفتند: چون کتاب مقدّس تورات را پس از متروک شدن احیا نمود، و این کار را جز در مقام پسر خدا بودن انجام نداد. فرمود: با این استدلال موسى به فرزندى خدا سزاوارتر از عزیر است. زیرا تورات توسّط او نازل شده، و معجزات بسیارى که خود بر آنها واقفید از او مشاهده گردیده، و بر اساس منطق شما باید موسى نیز داراى مقامى بالاتر از مقام عزیر- پسر خدا بودن- باشد.

و دیگر اینکه اگر منظور شما از پسر خدا بودن اینست که خداوند متعال همچون پدران دیگر

با جفت خود نزدیکى نموده و در اثر این مقاربت، پسرى مانند عزیر متولّد شده، در این صورت شما پروردگار جهان را یکى از موجودات مادّى و محدود جهان پنداشته و به او صفاتى چون صفات مخلوقین داده‏اید.

گفتند: مراد ما [از ولادت‏] این معنى نیست، زیرا آن بنا به گفته شما کفر و نادانى است. بلکه مقصود ما از پسر خدا بودن احترام و عظمت است. هر چند ولادتى در کار نباشد، چنان که شخص عالم و استاد به شاگردش مى‏گوید: «اى پسر من» یا «تو پسر من هستى»، و نظر او از این تعبیر تنها اظهار محبّت است و احترام نه اثبات ولادت. و این سخن را به کسى مى‏گوید که هیچ نسبتى میانشان نیست. و به همین تعبیر خداوند عزیر را از نظر شرافت و عظمت پسر خود برگزید نه بر اساس ولادت. (1) فرمود: با این توجیه نیز پاسخ شما همان بود که در ابتدا گفتم، زیرا بر اساس این تعبیر، موسى علیه السّلام براى این مقام شایسته ‏تر بوده است. بدرستى که خداوند با اقرار اهل باطل آنان را رسوا مى‏کند، و حجّت را بر علیه ایشان برمى‏گرداند، این توجیهى که بدان استدلال نمودید شما را به راهى دشوارتر از آنچه گفتید مى‏ اندازد. زیرا شما گفتید: یکى از بزرگانتان بدون اثبات ولادت به غریبه‏اى مى‏ گوید: «اى پسر من» و «تو پسر من هستى»، و نیز به‏

دیگرى مى ‏گوید: «تو شیخ و استاد و پدر من هستى»، و بدیگرى مى‏ گوید: «تو آقاى من هستى» و «اى آقاى من»، و هر چه احترامش بیشتر باشد آن سخن محترمانه‏ تر خواهد شد. و بر اساس این عقیده لازم است موسى بن عمران برادر یا استاد یا پدر یا مولاى خداى باشد، تا فضیلت آن حضرت نسبت به عزیر فهمیده شود. و به نظر شما آیا صحیح است این سخنان در باره موسى- که از عزیر بالاتر است- نسبت به خدا داده شود؟! یهودیان از پاسخ رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله مات و مبهوت شده و گفتند: اى محمّد، اجازه بده در باره سخنت تحقیق و تفکّر کنیم.

فرمود: امیدوارم با قلب پاک و راه انصاف در گفتار و عقیده تان فکر کنید، تا خداوند متعال حقیقت را به شما بنمایاند. سپس رو به جماعت نصارى کرده و فرمود: شما معتقدید که خداوند ازلى و قدیم، با پسر خود؛ حضرت مسیح متّحد گشته است، از شما مى ‏پرسم منظورتان در این گفتار مبهم چیست؟ آیا مرادتان این است که خداى ازلى و قدیم با اتّحاد با یک موجود حادث تنزّل کرده؟ و یا اینکه حضرت مسیح که موجودى محدود و حادث است بواسطه اتّحاد با

پروردگار قدیم و ابدى ترقّى نموده و برابر و یکى شده است؟ و یا اینکه این نهایت تعظیم و تکریم حضرت عیسى است؟

دو صورت اوّل بر اساس برهان عقلى محال است، زیرا قدیم چگونه حادث مى‏شود، و یا حادث چگونه ممکن است به قدیم تغییر نماید، بنا بر این حادث از هر جهت ضدّ، بلکه نقیض قدیم است، و اجتماع آن دو ممتنع و محال خواهد بود. و در صورت آخر پر واضح است که مسیح یکى از مخلوقات و بندگان برگزیده خداوند بوده و حادث خواهد شد. و به هر شکل پسر خدا بودن مسیح و اتّحاد خداوند با او محال و باطل است.

نصارى گفتند: اى محمّد، مقصود ما این است که خداوند در مورد مسیح- به جهت الطاف خاصّه و توجّه بى‏ پایان به او- معجزات شگفت‏انگیزى را بدست او جارى فرموده، و بهمین جهت موضوع پسر خدا بودن عیسى تنها جنبه احترام و تجلیل دارد و بس. پیامبر صلّى اللَّه علیه و آله فرمود: حتما سخنى که به یهودیان گفتم شنیدید. سپس گفتار خود در باره پسر خدا بودن عزیر نبىّ (علیه السّلام) را تکرار فرمود. و جماعت نصارى همه ساکت و مجاب شدند، مگر یکى از آنان که رو به آن حضرت کرده و گفت: اى محمّد! مگر شما

ابراهیم را «خلیل اللَّه» نمى‏دانید؟ فرمود: همین طور است، پرسید: پس چرا با این عقیده ما که عیسى ابن اللَّه است مخالفید؟

فرمود: این دو هیچ شباهتى با هم ندارند. اینکه ابراهیم خلیل خدا است، خلیل از مادّه خلّه- بفتح یا ضمّ أوّل و تشدید دوم- بمعنى احتیاج و فقر است، و حقیقت معناى خلیل:

شخص نیازمند و محتاج و فقیر است، و چون ابراهیم علیه السّلام در نهایت استغناى نفس، از دیگران دورى گزیده و تنها بسوى خداوند متعال روى آورده، لقب خلیل را به او دادند، و این معنى آنجا به اوج خود مى‏رسد که او را در منجنیق گذاشته و مى‏خواستند به سوى آتش پرت کنند، در اینجا جبرئیل علیه السّلام از جانب خدا مأمور شد تا او را یارى کند، ولى حضرت ابراهیم علیه السّلام در جواب گفت: هیچ حاجتى به غیر خدا ندارم و یارى او مرا بس است، به همین دلیل ملقّب به خلیل شد. و اگر لغت خلیل را از مادّه خلّة- به کسر اوّل و فتح و تشدید ثانى- بگیریم معنایش:

تحقیق در خلال معانى و توجّه به لطائف و حقائق و اسرار مى‏شود، و در این صورت نیز هیچ ارتباطى با استدلال شما نخواهد داشت، که مستوجب تشبیه نمودن خداوند به خلق باشد. (زیرا تشابه و تناسب در صفات و عوارض است نه در ذات و حقیقت) آیا نمى‏بینید

اگر حضرت ابراهیم علیه السّلام به سوى خدا منقطع نشده بود، و بر اسرار و حقائق علوم دست نمى ‏یافت خلیل خدا نمى‏شد؟! ولى در موضوع توالد و تناسل به عکس است، زیرا رابطه پدر و پسر یک امر حقیقى و ذاتى است هر چند پدر فرزند را دشنام دهد و از خود دور سازد، زیرا معناى ولادت، قائم به اوست (پدر براى همیشه مبدء تکوّن و ذاتا پدر آن فرزند است) سپس اگر دلیل شما براى پسر خدا بودن حضرت مسیح، اینست که حضرت ابراهیم خلیل خداست، لازم به این اعتقاد است که حضرت موسى نیز پسر خداست. زیرا معجزاتى توسّط او ظاهر شده که کمتر از معجزات حضرت عیسى نبوده است، پس بگویید: «موسى پدر خداست». بلکه همان طور که در احتجاج با یهود بیان شد جایز است بگویید: «موسى پدر، آقا، عمو، رئیس و أمیر خداست».

یکى از نصارى گفت: حضرت مسیح خود در انجیل مى ‏فرماید: «من بسوى پدر خود مى‏ روم». رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله فرمود: در صورت عمل به این کتاب، این جمله در آن این گونه آمده:

 «من بسوى پدر خود و شما مى ‏روم»، پس لازم است اعتراف کنید که تمام مخاطبان عیسى پسر خدا هستند. و از همین جمله معلوم مى‏شود که اطلاق «ابن اللَّه» به حضرت عیسى هیچ اختصاص و ویژگى نداشته و تمام اصحاب و شنوندگان کلامش پسر خدایند.

 درصورتى که آنان فاقد این امتیازات بودند. و شما خود این جمله را نقل مى ‏کنید ولى از مضمون آن غافلید و بر خلاف گفته آن بزرگوار سخن مى‏ گویید.

و اگر مراد شما معناى ظاهرى و لفظى کلمات «پدر» و «پسر» است، پس چرا نمى‏گویید مراد از کلمه پدر: حضرت آدم، یا حضرت نوح است. زیرا آن دو پیامبر گرامى پدران حقیقى حضرت مسیح و دیگرانند. و چطور مى ‏توانید این معنى حقیقى را نفى کرده و آن تصوّراتى که خود اراده کرده‏اید باثبات رسانید؟!.  مسیحیان پس از این استدلال پیامبر ساکت شده و گفتند: ما تا امروز هیچ کس را در مقام بحث و جدل چون تو [ماهر و زبردست‏] ندیده بودیم، فرصتى بده تا در این موضوع اندیشه کنیم. سپس آن حضرت رو به دهریه نموده و فرمود: روى چه اصلى معتقدید که همه اشیاء و موجودات جهان، قدیم و همیشگى بوده و آغاز و انجامى ندارند؟

گفتند: ما تنها چیزى را مى ‏پذیریم که ببینیم، و چون براى اشیاء نه ابتدائى دیده و نه فنا و انقضایى، حکم مى ‏کنیم که موجودات همیشگى بوده و خواهند بود.

رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله فرمود: آیا شما با چشم خود همیشگى بودن موجودات و قدیم و ازلى بودن آنها را دیده‏اید؟ اگر بگویید آرى لازم است با همین عقل و قواى بدنى، ابدى و ازلى باشید تا بتوانید تمام موجودات را به صفت قدیم و ازلى بودن ببینید، و این خلاف حسّ و عیان، و مخالف شهود همه عقلاى بشر است. [و البتّه چنین ادّعایى نخواهید کرد] دهریّه گفتند: آرى، ما قدیم بودن و بقاى موجودات را ندیده‏ایم.

فرمود: پس چرا حکم به قدیم بودن و بقاى موجودات مى‏کنید، با اینکه بنا به اعتقاد خودتان نه حدوث اشیاء را مشاهده کرده‏اید و نه قدیم بودنشان را؟ و چگونه مى‏ توانید یک طرف را برگزیده و طرف دیگر را نفى کنید؟ آیا گردش شب و روز را نمى‏بینید که هر یکى پشت سر دیگرى در جریان است. گفتند: آرى.

فرمود: آیا این گردش و ترتیب در میان شب و روز از زمانهاى گذشته بوده و خواهد بود؟ گفتند: آرى. فرمود: آیا ممکن است [این تناوب بهم ریزد و] شب و روز در یک جا جمع شوند؟ گفتند: نه؛ ممکن نیست. (1) فرمود: در این صورت، از هم جدا و منفصلند، وقتى زمان یکى گذشت، دیگرى بدنبال آن جریان مى‏ یابد. گفتند: آرى همین طور است.

فرمود: پس با این اعتراف، به حادث بودن آنچه که از شب و روز تقدّم و سبقت مى‏ گیرد بدون مشاهده حکم نمودید. پس منکر قدرت خداوند مشوید.

سپس فرمود: به عقیده شما آیا شب و روز ابتدا و پایانى دارد؟ یا ازلى و غیر متناهى است؟. در صورت نخست عقیده ما مبنى بر حدوث ثابت مى‏شود. و در صورت دوم، چگونه ممکن است چیزى که پایان دارد از جهت آغاز نامتناهى باشد؟.

گفتند: درست است.

فرمود: شما که به قدیم بودن عالم معتقدید و منکر حدوث آن مى‏باشید، آیا پیرامون آن تحقیق و تأمّلى کرده ‏اید؟ گفتند: آرى. فرمود: آیا نمى ‏بینید که تمام اشیاء و موجودات جهان به هم محتاج و مرتبط، و در وجود و بقاء به یک دیگر نیازمندند؟ مگر نمى ‏بینید در برقرارى یک عمارت لازمست تمام اجزاء- از خاک و سنگ و آجر و آب و غیره- دست بدست هم دهند تا ساختمانى برقرار گردد؟ و همین طور است سایر اشیاء جهان. پس چنانچه این احتیاج و ارتباط در تمام موجودات جهان حاکم است، چگونه مى ‏توانیم آنها را قدیم و ثابت بدانیم؟ و معنى حادث چه مى ‏شود، و آیا اینها که مى ‏گوئید قدیمند؟ اگر حادث بودند چه میشد؟

جماعت دهریّه در برابر استدلال رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله مبهوت و حیران شده و از شرح معناى حادث درماندند. زیرا هر وصفى در بیان حادث با مشخّصات موجوداتى که- به نظر آنان- قدیم بودند تطبیق مى‏ کرد. و به همین خاطر از خشم، زبانشان بند آمده و گفتند: در این باره بدقّت فکر و تأمّل خواهیم کرد.

سپس رسول گرامى اسلام رو به جماعت ثنویّه- معتقدان به تدبیر نور و ظلمت- کرده و فرمود: از چه نظر به این معنى معتقد شدید؟

گفتند: ما معتقدیم که جهان روى دو قسمت تشکیل شده: یا خیر و نیکو، یا شرّ و بدى، و دریافتیم که این دو ضدّ و مخالف یک دیگرند. پس از اینجا حکم مى‏کنیم که خالق «خیر» غیر از خالق «شرّ» است، زیرا یک خالق، دو عمل ضدّ هم را انجام نمى‏ دهد.

بلکه هر کدام را خالقى است. چنان که برف نمى‏تواند ایجاد حرارت کند، همان طور که آتش محال است مبدء اثر سردى هم باشد. بنا بر این معتقد شدیم که نور و ظلمت دو خالق قدیم جهان و جهانیان هستند. رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله فرمود: آیا این همه رنگهاى متنوّع- از سیاه و سفید و سرخ گرفته تا زرد و سبز و کبود- را نمى ‏بینید؟ مگر قبول ندارید هر کدام از آنها ضدّ و مخالف دیگرى است، پس دو نوع از آنها در یک مورد جمع نمى‏شوند، چنان که گرما و سرما ضدّ همدیگرند؟ گفتند: آرى.

فرمود: پس براى چه به تعداد هر رنگى به خالق قدیمى معتقد نشدید؟ و بنظر شما آیا هر ضدّى محتاج خالق مستقلّى نیست؟ دهریّه ساکت شدند.

سپس فرمود: بنا به اعتقاد شما چگونه ممکن است نور و ظلمت در اداره تشکیلات جهان دست به دست هم داده باشند، در حالى که نور بنا به طبعش میل به صعود دارد و ظلمت تمایل به نزول و هبوط؟ آیا دو نفر که در خلاف هم پیوسته در حال حرکتند مى‏توانند در یک جا بهم رسند و ملاقات کنند؟ گفتند: نه امکان ندارد.

فرمود: پس لازم است که نور و ظلمت نتوانند باهم اجتماع کنند، چرا که آن دو مخالف هم بوده و پیوسته در جهت خلاف هم در حرکتند. بنا بر این استدلال آیا ممکن است جهان از اجتماع دو ضدّ و مخالف حادث و متشکّل شده باشد؟

جماعت دهریّه گفتند: به ما مهلتى ده تا کاملا در کارمان اندیشه کنیم. سپس رو به مشرکان عرب (بت پرستان) کرده و فرمود: چرا بتان را پرستش کرده و از پروردگار جهان دست کشیده‏اید؟ گفتند: با این کار به خداوند تقرّب مى‏ جوییم.

فرمود: مگر این بتان شنوا بوده و از خدایشان اطاعت نموده و او را عبادت مى ‏کنند تا شما بواسطه تعظیم آنها به خداوند تقرّب جویید؟ گفتند: نه.

فرمود: مگر شما خودتان آنها را نتراشیده‏ اید؟ گفتند: آرى. فرمود: باین ترتیب اگر آنها شما را عبادت کنند شایسته ‏تر است تا شما آنها را. (چون بتان مخلوق و شما خالقید) در این صورت خدایى که عارف به مصالح و عواقب، و حکیم در تعیین تکلیفتان مى‏ باشد آیا شما را به این عبادت امر کرده است؟! بت پرستان پس از این کلام باهم اختلاف کرده و گروهى گفتند: خداوند در پیکرهاى مردانى حلول کرده که به شکل این بتان بودند. و بر این اساس آنها را صورتگرى نمودیم.

و منظور ما از توجّه به این بتان تعظیم همان هیاکل است.

و جمعى دیگر گفتند: این بتان مطابق صورت اقوام گذشته‏اى هستند که پرهیزگار و عابد بودند، و نظر ما از عبادت آنها تعظیم و تجلیل خداوند مى ‏باشد. و گروه دیگرى گفتند: آنگاه که خداوند آدم را آفریده و فرشتگان را امر نمود تا او را سجده کنند ما از این امر که وسیله تقرّب به پیشگاه خداوند بود محروم شدیم، پس براى جبران آن صورت آدم را به شکلهاى مختلفى ساختیم و در مقابلش به قصد تقرّب بخداوند سجده مى‏ کنیم. همچون سجده فرشتگان بر آدم، که به قصد تقرّب به خدا بود، چنان که سجده شما در محرابهاى مسجد، به قصد آن است که به محاذات کعبه‏ اید. و در مقابل کعبه‏

نیز به نیّت پروردگار با عظمت و جلال عبادت و سجده مى‏کنید، نه خود کعبه. رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله فرمود: همه شما راه خطا پیموده و از راه حقیقت منحرف شده‏اید.

سپس رو به گروه نخست کرده و فرمود: این سخن شما که خداوند در پیکرهاى جمعى که به شکل این بتان بودند حلول کرده، در نهایت ضعف است، چرا که با این کلام مى ‏باید خداوند مانند مخلوقات: محتاج، محدود و حادث باشد. و با این حلول، آیا خداوند جهان در چیزى محدود و محاط نخواهد شد؟ و در صورت حلول هیچ وجه تمایزى میان پروردگار و سایر خصوصیاتى که در اجسام حلول مى ‏کند: همچون رنگ و طعم و بو و نرمى و زبرى و سنگینى و سبکى، پدیدار خواهد شد؟ و چگونه مى‏شود که آن جسم محیط: حادث، و آنچه در محیط او واقع شده قدیم باشد؟ و باید بعکس باشد، یعنى محیط قدیم و محاط [همان که محدود به او شده‏] حادث باشد. و چگونه مى ‏شود پروردگارى که آفریننده همه موجودات است، محتاج به محلّ (جاى حلول) باشد؟ در حالى که خداوند با عظمت و جلال، ازلى و ابدى است، (یعنى: خداوند پیش از محلّ و پیش از موجودات جهان، برخوردار از هستى و غنا بوده است)، و چون خداوند را به واسطه حلول کردن او با صفات پروردگار در معرض زوال و حدوث قرار دهید، و در نتیجه معلوم است آنچه زائل و حادث شود فانى است. آرى حالّ و محالّ (هر چه در چیزى حلول مى ‏کند و آنچه در آن حلول مى ‏شود) با این صفات (حدوث، تغییر، زوال و فناء) متّصف مى ‏شود، و اینها همه کاشف از تغییر ذات شى‏ء است.

و اگر شما بر این اعتقادید که حلول موجب تغییر نیست، باید حرکت و سکون، و سیاه شدن

 سفید و رنگارنگ شدن را نیز موجب تغییر ندانید و عارض شدن هر یک از حالات را تجویز نموده، و خداوند را با صفات ممکنات وصف کنید، در نتیجه از ابراز این عقیده که پروردگار جهان حادث و محدود و محتاج و ضعیف است هیچ ابائى نخواهید داشت. هر چند عزّت و عظمت خداوند از این پیرایه‏ها برتر و متعالى است. سپس فرمود: بنا بر این وقتى اعتقاد «حلول خدا در چیزى باطل شود، پایه و اساس گفتارتان رو به فساد و تباهى گراید.

گروه نخست از بت پرستان با شنیدن استدلال پیامبر صلّى اللَّه علیه و آله ساکت شده و گفتند: در این موضوع خوب فکر مى‏ کنیم [آنگاه پاسخ شما را مى‏دهیم‏].

سپس رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله روى به گروه دوم کرده و فرمود: اگر شما معتقدید که به نیّت صورتهاى گذشتگان خداپرست خود سر بر آستان بتها گذاشته و آنها را تعظیم مى‏کنید، پس دیگر چه جایى براى اظهار بندگى پروردگار جهانیان باقى مى‏نهید!؟

مگر نمى ‏دانید که از جمله اسباب و لوازم تعظیم و عبادت خداوند این است که او را در این صفات با بندگان مساوى ندانیم؟! مثلا اگر شما از سلطان مقتدرى به اندازه تعظیم و خضوعى که از نوکران او بجا مى ‏آورید تجلیل کنید، به او اهانت نموده‏اید، و اگر فرد بزرگى را از نظر احترام و تعظیم با فرد کوچکى برابر بدانید، آیا به آن شخص توهین نکرده ‏اید؟! گفتند: آرى.

فرمود: پس شما با برابر قراردادن خضوع و عبادت خداوند با بتان آیا به مقام عظمت و جلال پروردگار توهین نکرده ‏اید؟! آنان گفتند: در کار خود اندیشه خواهیم کرد. و سپس ساکت شدند. سپس رسول خدا صلّى اللَّه علیه و آله به گروه سوم از بت پرستان فرمود: شما جماعت مسلمان را با خودتان مقایسه نمودید، در حالى که ما همچون شما نیستیم. زیرا ما بندگان خدا، آفریده و دست پرورده اوئیم، گوش بفرمان و تسلیم نواهى او هستیم، و خداوند را همان گونه که اراده فرموده عبادت مى ‏کنیم، و چون ما را به کارى امر فرمود همان را انجام دهیم و نباید از آن اوامر تجاوز کرده و بنا بر میل و تشخیص خودمان عمل کنیم، زیرا در این صورت ممکن است با آن خصوصیات پسندیده واقع شود ولى امکان دارد با نحوه دیگر در نهایت درجه کراهیت یا حرمت قرار گیرد. با اینکه ما را از اظهار نظر در مقابل دستوراتش نهى فرموده است.

آرى چون فرموده است هنگام عبادت به جانب کعبه متوجّه باشیم، امتثال امر نموده و اطاعت مى ‏کنیم، سپس فرموده در سایر شهرها نیز به محاذات کعبه او را عبادت کنیم ما نیز پذیرفتیم و از حدود اوامر او تجاوز نکردیم. و در مسأله سجده فرشتگان بر آدم، خداوند متعال سجده را بر خود آدم امر فرمود نه بر صورت او، و از آنجا که سجده را بر فرشتگان فرض نموده این تکلیف بر آنان بوده نه بنى آدم، پس هر مقایسه‏اى بیجا است.

و چه مى‏دانید شاید از این عمل خودسرانه شما ناراضى باشد. آنگاه پیامبر فرمود: اگر کسى شما را در روز معیّنى به خانه‏اش دعوت کند، آیا این حقّ را دارید که پس از قبول دعوت در روز دیگرى به خانه او بروید؟ و یا به خانه دیگر او بى ‏دعوت بروید؟ و یا اگر کسى به شما لباس، یا برده، یا مرکبى عطا کند مى ‏توانید برگیرید؟ گفتند: آرى. فرمود: آیا مى‏ شود لباس، برده، یا مرکب دیگر او را تصرّف کنید؟خیر، زیرا معلوم نیست در قسمت دوم مانند قسمت نخست مجاز باشیم.

فرمود: آیا تصرّف بى ‏اجازه در امور خداوند بدتر است، یا در امور بندگان خدا؟

گفتند: بلکه خداوند مقدّم و اولى است که بى ‏اجازه او در امورش تصرّف نکنیم.

فرمود: پس براى چه این گونه عمل مى ‏کنید و چه زمان شما را امر به سجده این صورتها نمود؟! بت پرستان گفتند: در کار خود بدقّت مى‏اندیشیم، و لب فرو بستند.

امام صادق علیه السّلام فرمود: بخدا سوگند، هنوز سه روز بر این جماعت بیست و پنج نفره نگذشته بود که همگى به محضر پیامبر حاضر شده و مسلمان شدند و گفتند: این گونه استدلالى را نشنیده بودیم، و گواهى مى ‏دهیم که تو فرستاده و رسول خدائى.