دوستی با بهار

ستاره پر فروغ زندگی من، مادر!
نویسنده : دوست بهار - ساعت ٦:۳٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳٩٢
 

ستاره پر فروغ زندگی من، مادر!


چه بگویم از کسی که چون پاره ای از وجودش هستم؟ چه بگویم از او که تمام جوانیش در غم آینده من سوخت؟ همو که چشمان مرا به این دنیا باز کرد، وقت ناتوانیم مرا تیمار نمود، به هنگام مریضی در کنارم بود و در تمام سالهائی که من بی خیال و بی خبر از همه جا، غرق در بازیهای کودکانه ام بودم، چشمان نگران و دستان مهربانش مرا تنها نمی گذاشتند.

چه می دانستم از بلوای زمانه؟ چه می دانستم از آشوب دوران؟ از گرگهائی که در لباس میش در کمین رمه های دور از چوپان خود بودند؟ من بی خبر بودم اما همراه همیشگی و همان چشمان نگران و دستان مهربان همواره همراه من بود. مادرم تو می دانستی که در این بازار آشفته، هیچ کس نجات نمی یابد مگر آنکه با صاحب دوران، تنها باقی مانده الهی، چوپان بشریت پیوند داشته باشد. و تو چه دلسوز بودی. همان هنگام که دیگر مادران غصه خواب و خوراک فرزندشان را می خوردند، تو به این می اندیشیدی که قلب مرا با قلب تپنده آفرینش پیوند بزنی؛ با همو که تقدیر خورد و خوراکم هم با او بود.

چگونه فراموش کنم دعاهای شبانه ات را برای هدایتم؟ چگونه از یاد ببرم دغدغه های مادرانه ات را که که خودت را آب می کرد و آینده مرا آباد؟ من از حقیقت غافل بودم، در دنیای خیالی کودکی غرق بودم، این تو بودی که مرا گام به گام به همراه محبت سرشارت به سوی آن سوق می دادی.

اکنون که به آن دوران نگاه می کنم، در کنار تمام غفلتها و و بی خبری ها و خطاهایم، کوششهای صبورانه و مملو از محبت ترا می بینم. چگونه از مادرم تشکر کنم؟ با چه کاری جبران تمام زحماتش را بنمایم؟ زحماتی که بزرگترینش پیوند قلب خاموشم با نام مولایم بود؟ با مهربانترین پرد، خورشید پر فروغ پس ابر، آتش هدایت در بیابان ظلمانی غیبت،  همان کسی که از مادر هم مهربانتر، از پدر هم دلسوزتر و از از برادر تنی هم همراه تر است؟

 

 

 

 

 

چه آتشی در قلبم افکندی مادر عزیزتر از جانم؟ چه خروشی در پیکر بی رمق و مسخ شده از تبلیغات مسموم زمانه ام انداختی؛ وقتی که مرا سر سفره محور خلقت نشاندی؟

همه چیز زندگیم با نام «مهدی»، یگانه راه نجات، معنا یافت. یاد او دفتر بی رنگ زندگیم را رنگ کردو حیات بخشید. تمام اوراق دفتر عمرم، از ان زمان که مزین به نام زیبای دوست مهربانم و انیس رفیق عزیز تر از جانم شد، عطر و بوی دیگری یافت. حال دیگر گنجشکک قلبم هوائی نام اوست. هر کجا نام پدر مهربان، مهدی دوران راواحنا فداه، هست، من هم باید باشم؛ با عشقی که تو ای بهترین مادر از مولایم در جانم نشاندی، جز این هم نباید باشد.

هر روز به امید شروع روزی دیگر و خدمتی دیگر به آستان پر ستاره صاحب الزمان، بهترین دوست و بهار دلهای خزان زده دوران، بیدار می شوم. محبت به سرچشمه محبت، آرام و قرار از کفم می رباید، در رگهایم جاری می شودو با تلاشی هر چند ناچیز در برابر سلیمان ملک وجود از سر انگشتانم سرازیر می شود. محبتی که مایه حیات من است، همه چیز من است، و من آن را مدیون دعاهای تو و زحمتهای تو می دانم، ای مادر!

مادرم بهترینم ای نعمت الهی من، در کنارم باش تا با تو بگویم از این شور آسمانی، از این آلاء رحمانی. با من باش تا باهم از گل بی مثال دوست، گل بگوئیم و گل بشنویم.

تقدیم به اشعه آفتاب زندگیم، مادر